۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

 
ماجرای پیروزی احمدی‌نژاد با کاغذ ساندویچ، کمبود ماژیک و کمک پیرزن

يکي از سايت هاي خبري نزديک به دولت به «تدوين و مستندسازي خاطرات شفاهي ياران احمدي نژاد از انتخابات 84» که به، به روي کار آمدن محمود احمدي نژاد منجر شد، دست زده است. برخي از اين «خاطرات» را که در «رجانيوز» منتشر شده عيناً مي آوريم.

همسر شهيدم گفت احمدي نژاد راي مي آورد
نزديک انتخابات بود و همه جا صحبت حمايت از نامزدي بود که مي گفتند حتماً راي مي آورد، يعني اين طور القا مي کردند که دکتر احمدي نژاد نمي تواند راي بياورد و ما بايد به نامزد ديگري راي بدهيم. خيلي مضطرب بودم و اصلاً راضي به چنين انتخابي نبودم و دوست داشتم به دکتر احمدي نژاد راي بدهم. در همان روزها بود که همسر شهيدم به حالت مکاشفه و در بيداري نزدم آمد و گفت؛ «احمدي نژاد راي مي آورد.» بعد از اين ماجرا بسيار خوشحال شدم و به همه گفتم نترسيد به احمدي نژاد راي دهيد که او راي مي آورد...

نتيجه انتخابات در غبارروبي شاهچراغ مشخص شد
اواخر خدمت مقدس سربازي من بود. با چند تا از دوست هاي دوره دانشگاه براي زيارت رفتيم حرم حضرت احمدبن موسي عليه السلام. يکي از خدام حرم به ما گفت؛ دوست داريد براي غبارروبي کمک کنيد؟ ما هم که از خدا خواسته پذيرفتيم البته بعد متوجه شديم بايد پول ها و نذرهاي مردم را شمارش و دسته بندي کنيم که اين هم خودش براي ما افتخاري بود. به هر صورت لباس خدام را پوشيديم و شروع به دسته بندي و شمارش نذورات کرديم. هنگام شمارش ذهنم متوجه انتخابات و نتيجه آن بود که ناگهان يکي از مومناني که مشغول شمارش بود، بدون هماهنگي قبلي اما با اخلاص و علاقه مثال زدني براي موفقيت دکتر در انتخابات با صداي بلند طلب صلوات کرد و جمعيتي که مشغول شمارش بودند، با بهت عجيبي اما با گرمي صلوات فرستادند. دلم روشن شد که ان شاءالله دکتر راي مي آورد چرا که سنت الهي است که ان تنصروا الله ينصرکم و يثبت اقدامکم.

کمک پيرزن به ستاد انتخاباتي
بعد از ورود آقاي دکتر به مرحله دوم انتخابات در مشهد در ستاد انتخاباتي حوالي حرم مطهر، مردم به شادي و تبريک گفتن به هم پرداخته بودند و خود را براي دور دوم و ادامه تبليغات حاضر مي کردند. در اين شلوغي پيرزني که بسيار خوشحال شده بود، جلو آمد و به يکي از مسوولان گفت؛ دارايي من تا آخر برج همين هزار تومان است، اين را بگيريد و براي ستاد انتخاباتي خرج کنيد.

کمبود ماژيک و دست هاي زخمي حاج محمود
در اون روزها با چهار نفر با چه فلاکتي ستاد آقاي دکتر را در نجف آباد راه انداختيم. روز سوم حاج محمود به ما پيوست و تا روز آخر انتخابات همان جا ماند و به خانه هم نرفت. فقط کارش شده بود با ماژيک بالاي پوستر که نه، عکس هاي تک رنگ دکتر، اسم ائمه اطهار(ع) و صلوات مي نوشت و به بچه ها مي گفت اول اينکه با وضو باشيد و موقع چسباندن عکس ها صلوات يادتون نره. هرروز زنگ مي زد و مي گفت محمد ماژيک يادت نره. هر موقع مي رفتم ستاد، ماژيک تمام شده بود. هيچ عکس و پوستري بدون نوشته از ستاد بيرون نمي رفت و سطح شهر را که نگاه مي کردي، به عينه تمام نوشته ها پيدا بود. روز آخر ديدم انگشت حاج محمود زخم شده. همون جا فهميدم دکتر کيه که تمام بچه ها از جون براش مايه گذاشتند.

لباس نارنجي
منم اولش مثل خيلي هاي ديگه نمي دونستم شهردارمون کيه ولي... فقط مي دونستم شهردار تازگي ها عوض شده. تو انتخابات شوراها که شرکت نکرده بودم هيچ، خيلي هم به پيگيري نتايجش اهميت نمي دادم تا اينکه بعد چند ماه تو روزنامه ها خوندم شهردار براي دومين بار با لباس نارنجي ميون نظافتچي ها سخنراني کرده و با بعضي هاشون خوش و بش کرده. تابلو بود بابا، اين کارها خرابي ها رو درست نمي کنه. مگه ميشه با يک ساعت لباس نارنجي پوشيدن و گپ زدن از درد و رنج کسي باخبر شد، اونم نه يکي دو تا، هزاران زحمتکش کم توقع که هر کدوم سر سفره دلش که باشي، دنيايي ازمشکل هاي حل نشدني مي بيني؟ گفتم به احتمال زياد داره عوام فريبي مي کنه ولي باز هم خيلي عجيب بود چون قبلش عوام فريبي اين ريختي حتي به گوشم هم نخورده بود. نشنيده بودم شهردار پايتخت هرچند وقت يه بار با نظافتچي ها نشست و برخاست کنه يا بعضي شب ها جارو برداره و کنارشون خيابونا رو جاروکنه و باهاشون درددل کنه. اگه تو مسيرش ببينه جوي آب بند اومده، پياده شه آستين بالا بزنه، آشغالا رو از سر راه آب برداره. هر روز چند ساعت با مردم ملاقات عمومي داشته باشه. هفته يي يه بار به يه منطقه شهرداري سر بزنه و ديدار مردمي بگذارد. از 6 صبح تا 12 شب کار کنه و يک ريال هم اضافه کاري و حق ماموريت نگيره. از بيت المال هيچ استفاده شخصي نکنه، حتي ناهارشو از خونه سرکار ببره. از مهموناي اداري هرکي ميخواد باشه فقط با چايي و گاهي بيسکويت معمولي پذيرايي کنه. خلاصه حسابي رفته بودم تو نخش. اخباري از اون نبود که تا آخرش به دقت نخونم. يواش يواش داشت برام جالب مي شد. انگار مثل خودمون بود، همون حرفاي خودمون رو مي زد، قلمبه سلمبه نمي گفت، مي گفت سود عوارض شهرداري رباي محضه، با پول حروم نمي شه خدمت کرد، اونم خدمت براي خدا. مي گفت اقتدار به لباس فاخر نيست، لباس حضرت علي(ع) با اون اقتدار مثال زدني اش از همه ساده تر بود. بالاخره به صداقتش مطمئن شدم، وقتي فهميدم کلي خونه و ماشين گرونقيمت که قبل از اون توي شهرداري به تاراج رفته رو پس گرفته و دست هر چي دم کلفت مفت خور که تو کيسه بيت المال شهرداري بوده رو قطع کرده. وقتي فهميدم به خاطر همين کاراش خيلي دشمن پيدا کرده که چوب لاي چرخش مي ذارن حتي دولتم بدهي 300 ميلياردتوماني اش رو به شهرداري نداده ولي با اين حال تو دو سال به اندازه چهار سال کارکرده و تهرون از اين رو به اون رو شده. وقتي فهميدم داراييش يه خونه يک طبقه ساده تو محله نارمکه که 27 ساله بهش قانعه با يه ماشين ارزون قديمي پژو504. وقتي فهميدم از رفتن به ماموريت هاي پرخرج و بي نتيجه خارج از کشور امتناع مي کنه. فکر مي کنيد از يه اسطوره صحبت مي کنم؟ نه بابا، يه آدم معمولي که فقط وظيفه ش رو خوب مي شناسه و خوب عمل مي کنه. خودش ميگه «هزاران هزار مثل من تو اين مملکت هست فقط...» حالاديگه بماند... تصميم گرفتم بهش راي بدم.

تبليغات با کاغذ ساندويچ و ماژيک
بنده به اتفاق دوستان با خريد کاغذهاي کاهي که در ساندويچ فروشي ها مورد استفاده قرار مي گيرد با ماژيک شعارهايي را مي نوشتيم و به در مغازه ها نصب مي کرديم که اين کار به شدت مورد استقبال قرار گرفت و يکي از عوامل پيروزي دکتر در اين انتخابات به نظر من تبليغات بسيار ساده و بي رياي عزيزان بود که اميدواريم در انتخابات دور دهم هم به اين امر توجه جدي مبذول شود. به اميد پيروزي اين تفکر در انتخابات رياست جمهوري دهم. ان شاءالله

تبليغات هاشمي چرکنويس شد
هيچ وقت يادم نمي رود که خانواده هاي شهدا در يزد با خرج خود براي دکتر برگه هاي تبليغاتي چاپ کرده بودند. آن روزها در يزد دانشجو بودم و خانه دانشجويي ما پر بود از کساني که به همه مي خواستند راي بدهند به کسي جز احمدي نژاد. خيلي سخت بود که مي ديدم جلوي چشمم دارند به کسي مي تازند که... بگذريم. داشتم براي امتحان ديناميک آماده مي شدم و برگه چرکنويسم تبليغات آقاي هاشمي بود. ديدم تلويزيون اعلام کرد دکتر راي آورده است. با همان برگه هاي چرکنويس در دست، چنان شروع به داد و فرياد و کف زدن کردم که همه از خواب ناز پريدند. هر چه بد و بيراه بلد بودند، نثارم کردند اما خنده من قطع نمي شد چون به ياد آنهايي افتادم که از آن روز به بعد قرار بود خواب راحت از چشمان شان برود.





<< صفحهٔ اصلی

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پست‌ها [Atom]